دعوای کوچکی کرده ایم و الان قهریم.
کنار پنجره بالکن ایستاده و با تلفن حرف میزند. میگوید: اینجا یک متر مربع برف باریده....نمیدانم کسی که پشت خط است چه میگوید که او جواب میدهد: توی دنیای کوچیکه من واحد شمارش برف متر مربعه. چیکار به جاهای دیگه دارم....
مثلا مشغول خواندن کتابم ولی حواسم به حرفهای اوست...به بهانه خوردن آب از جایم بلند میشوم و در برگشت نگاهی به بالکن می اندازم. منظورش از یک متر مربع لایه ی نازک برفیست که روی قسمتی از کف بالکن نشسته....
به اینجا میگوید "دنیای کوچیک من"
جمعه ها یک در میان به نوبت آشپزی میکنیم. قراریست که از همان روز اول گذاشتیم. البته من همیشه فکر میکنم آنموقع برای خودشیرینی قبول کرد و الان زیاد هم از این کار خوشش نمی آید....امروز نوبت اوست. روی کاناپه که این جمعه کامل در اختیار من است (و قهر کوچکمان پادشاهیم را تکمیل کرده ) لم میدهم و دوباره کتاب را میگیرم جلوی چشمم....
تلفنش را تمام کرده و در آشپزخانه مشغول درست کردن غذاست....از پشت کتاب یواشکی نگاهش میکنم...فلفل را برداشته و میخواهد داخل غذا بریزد...پشیمان میشود و فلفل را میگذارد سر جایش...من به فلفل حساسیت دارم...توی دلم یک جوری میشود...حتی وقتی قهریم به فکر من است....
دوباره میروم توی فکر "دنیای کوچیک من"...
دنیایش با یک راهرو کوچک شروع میشود که داخلش یک میز پایه بلند مربعی با یک گلدان کوچک پر از گل گذاشته ایم...و اتاق خوابی که هرکداممان یک گوشه اش را غضب کرده ایم و پر شده از آثار و اشیا مورد علاقه مان...واتاق دیگری که همه فکر میکنند قرار است روزی مال یک بچه بشود ولی ما بهش میگوییم اتاق مهمان و فقط خودمان میدانیم که آنجا فقط اتاق مهمان است و ما وسایلی که برای راحتی یک مهمان لازم است را آنجا گذاشته ایم (او اصرار داشت یک سری مجله هم توی اتاق بگذاریم که مهمان حوصله اش سر نرود ولی من گفتم این کار را توی آرایشگاه یا خیاطی ها انجام میدهند و مهمان ما فقط برای استراحت قرار است آنجا باشد و بقیه وقتش را با ما میگذراند.....) و نهایتا یک پذیرایی و آشپزخانه ای کوچک...
مثل حیوانات نر که قلمرو خود را با کندن پوست درختان یا درآورن صداهای عجیب از خود یا یکسری کارهای دیگر _که گفتنش اینجا دور از ادب است_ مشخص میکنند او هم با تبدیل کردن یکی از کشوهای کابینت به جای پیچ کوشتی و پیچ و مهره و...و چسپاندن عکس ماشین مورد علاقه اش به در یخچال ، قلمرو خود را تا آشپزخانه گسترش داده...
خیلی کم پیش می آید که برای آشتی پیش قدم شود و این به خاطر غرورش است که یک جورهایی بکر و دست نخورده است...از همان غرورها که همه مان در بچگی داشتیم و وقتی مامان سر چیزی دعوایمان میکرد تا خودش برای آشتی نمی آمد لب به چیزی نمیزدیم...از همان اوایل آشناییمان تصمیم گرفتم که این بکر بودنش را خراب نکنم یعنی فهمیدم که این غرورش به آن پسربچه ی درونش ربط دارد و من هرچیزی را که به آن پسربچه مربوط باشد دوست د ارم....
با انگشتهایش روی میز ضرب گرفته. میدانم که حوصله اش سر رفته ، من هم حوصله ام سر رفته و این پادشاهی یک جورهایی خسته ام کرده...اصلا لم دادن روی این کاناپه وقتی برای تصرفش جنگ و دعوا نکنی لذت ندارد که....به کتاب نگاه میکنم بیشتر از یکساعت اس روی صفحه ی 122 گیر کرده ام...
در یخچال را باز میکند و میبندد. میدانم خودش را برای گفتن چیزی آماده میکند...می آید روبه رویم می ایستد. نگاهش میکنم...شلوارک مشکی پایش است که خودم برایش خریده ام _ چیزهایی که من برایش میخرم بدون اینکه به آن نیاز داشته باشد توی لیست "خریدهای همینجوری"ام جای میگیرد_. سینه اش را خیلی مردانه میدهد جلو و میگوید:جمعه ها برای قهر خوب نیست آدم حوصلش سر میره. بیا امروز حرف بزنیم فردا دوباره قهرمونو ادامه میدیم...
بازی بچه گانه ایست...همیشه همه چیز را با همین پسربچه ی شیطان روبه راه میکند..قبول میکنم و به عنوان نشانه ی صلح طوری روی کاناپه مینشینم که جا برای نشستن او هم باشد....
میدانم تا فردا صبح هیچکداممان یادمان نمی ماند قرار بوده قهر باشیم....
چند شب پیش به دوستم اس دادم که دلم گرفته و چون میدونستم درس داره نوشتم ولی تو درستو بخون...اونم جواب داد: چی شده؟حتما مال درساته.اشکال نداره خوب میشی...
جواب دادم نه مال درس نیست. فکر کنم تهش دوباره یه درستو بخون اضافه کردم...
گفت :پس مال چیه؟ چرا دلت گرفته؟
جواب دادم: نمیدونم چون عوضیه...دلم خره گاو منه....
اس داد که از دل من که خرتر نیست...ولی من اصرار کردم که دل من خرتره ولی بعد از توضیحاتی که دوستم داد دیدم عه! دل اونم خیلی خره...ولی یه جورایی باز مال من بدتر بود....یعنی غیر از اینکه چون دوستم مذکر تشریف دارن و حتما دلشم مذکره و اینکه پنج سالی از دل خر من کوچیکتره یه فرق دیگه هم داشتن...یه تفاوته خیلی غم انگیز...
اونشب به این نتیجه رسیدم که زندگی گاهی مثل یه بسته چیپسه...وقتی بازش میکنی میبینی توش پر از هواست و اون تهش چندتا چیپس هست....بعد به این فکر کردم که این تشبیهم میتونه یه معنی دیگه هم داشته باشه....اینجوری که خوشیای زندگی افتاده اون تهش یعنی مثلا پنجاه سالگی به بعد...ولی اونموقع تازه میخام چیکار...اصلا شاید مردم تا اونموقع.....
احتیاج دارم که مغزمو از تو جمجمه م دربیارم بزارمش لب پنجره_ مغز خودمه دیگه حتما اونم مثل خودم لب پنجره رو دوست داره_ اونجا برای خودش یه کم فکر کنه...تصمیماشو بگیره...برا خودش روشن کنه از زندگی چی میخاد.....بعد اگه دلش خاست بزارمش سر جاش...باید بهش حق انتخاب بدم... "مغز من" بودن یه کم خسته کنندس....
زندگی یه وقتایی هم مثل ساندویچ دانش آموزیه...توش هیچی نیست ولی دلت خوشه که داری ساندویچ میخوری.....
مامان میگوید: نمیدونم تو که دوست پسر نداری چرا همیشه خدا سرت تو این گوشیه….
میگویم: دوست پسر دارم….فقط حیف اس ام اس زدن بلد نیست….و به آدمک کوچولویی که از لپ لپ برایم درامده و گذاشته ام کنار پنجره بیرون رانگاه کند اشاره میکنم…..
مامان که چشمهایش از تعجبی همراه با ناراحتی و کمی عصبانیت مادرانه گرد شده میگوید: پیش مردم از این خل بازیا درنیاری…برای پیدا کردن شوهر فقط داشتن لپای قشنگ کافی نیست باید عقلت هم سرجاش باشه. (اشاره ای به حرف دوستش که بهش گفته اینقد از لپای دخترت خوشم میاد کاشکی یه پسر داشتم). و در را میبندد.
گوشی را میگذارم کنار و دوباره شروع میکنم به درس خواندن...زمانم را تقسیم بندی کرده ام. از هر یک ساعت، چهل و پنج دقیقه اش را درس میخوانم و پانزده دقیقه اش را سعی میکنم به "او" فکر نکنم. در زندگی موازی ام اما، احتمالا "من موازی من" چهل و پنج دقیقه سعی میکند به او فکر نکند و پانزده دقیقه درس میخواند...
پانزده دقیقه ای که سعی میکنم به او فکر نکنم در برخلاف ظاهر ساده اش در واقع پیچیده ترین پانزده دقیقه ایست که در تمام عمرم داشته ام....همین که عقربه ی بزرگ ساعت کوچکی که همیشه کنار دستم است بیصدا میلغزد روی 9 گوشی را میگیرم دستم و بسته به حسی که در آن لحظه دارم یا عصبانیتم را با پرت کردن پرنده های کوچک سر خوکهای مسخره خالی میکنم که همیشه ی خدا یک لبخند احمقانه روی صورتشان است حتی وقتی میزنی پای چشمشان را سیاه و کبود میکنی یا یه سر میروم باغ انگور و آلوچه دنبال فرهاد و بعد از آنجا با هم میرویم پری ترسان و لرزان را یواشکی دید میزنیم و من همه مدت خودم را دلداری میدهم که فرهاد هم غمگین است...خیلی ها غمگینند و من تنها آدم غمگین کره ی زمین نیستم....و تا میایم بروم توی حس پانزده دقیقه ام تمام میشود.
گوشی را میگذارم کنار و به این فکر میکنم الان که من پانزده دقیقه ی فکر کردنم به " او" تمام شده ، "من موازی من" تازه چهل و پنج دقیقه ی فکر کردنش به "او" شروع شده است....
پدرم گفت: آن دو درخت هسته هایش شیرین است.
زیر اولین درخت ایستادم و سرم را بالا گرفتم. آفتاب از لای شاخ و برگها چشمم را زد. چشمهایم را بستم.
گفت: باید تا صد بشماری. بلند بلند بشمار که صدایت را بشنوم و در حالی که دور میشد فریاد زد کلک نزنی و من تا صد شمردم و چشمهایم را باز کردم.
پدرم داد زد چرا آنجا خشکت زده . مگه دنبال این درختا نبودی؟
یکی از زردآلوها را چیدم. از وسط نصفش کردم و زل زدم به هسته اش. گفت :توی درختای پدربزرگ فقط دوتا درخت هست که هسته هاش شیرینه.
گفتم: من اونجا بزرگ شدم هیچ کدومش هسته هاش شیرین نیست.
با سماجت خاص خودش که چشمهایش را یک جور عجیبی میکرد و سرش را کمی بالاتر از حد معمول میگرفت گفت: چرا داره خودم خوردم…
زردآلو را با هسته اش انداختم داخل کانالی که بین دو ردیف درختای زردآلو فاصله انداخته بود.هسته اش درست افتاد کنار دم یک مارمولک سبز بزرگ و مارمولک به سرعت خزید زیر بوته ها.
رفتم به سمت پایین کانال. این قسمت را که شیب ملایمی دارد و کل باغ و مزرعه را از دید پنهان میکند خیلی دوست دارم. گاهی فکر میکنم یک چیزهایی که معمولا ژنتیکی نیست از طریق ژنهایم به او منتقل شده مثل دوست داشتن اینجا…سعی میکرد قدمهایش را اندازه ی قدمهای من بردارد...
گفت: بعضی وقتا شلوار پارچه ای بپوش مثلا وقتایی که میای مدرسه.اونجوری بیشتر شبیه بابا میشی...
گفتم: مگه با شلوار جین شبیه چی هستم؟!
گفت: بیشتر شبیه دوستمی تا بابام....
دستم را کردم داخل جیب شلوار نوک مدادی پارچه ایم که با یک جور پارچه ی خاصی دوخته شده و انگار پرزهای ریزی دارد که در واقع پرز نیست و فقط بافت پارچه اینجوری نشانش میدهد.بیشتر او اصرار داشت این را بگیرم به خاطر همین بافتش.....
جای همیشگی روی چمن ها دراز کشیدم و زدم زیر آواز…ولی از گلویم صدایی شبیه صدای گریه خارج میشد…
با صدای بلند گریه میکردم و فریاد میکشیدم: فقط 8 سالش بود…پدر دستهایم را محکم گرفته بود و خودش بدتر از من زار میزد .روی تنش خاک ریختند....
همچنان به جای آواز از گلویم صدای گریه می آمد و من این را نمیخواستم. دلم میخواست برایش آواز بخوانم و او برود توی فکر و من گاهی با گوشه چشم نگاهش کنم و دلم بخواهد بدانم به چه چیزی اینقدر عمیق فکر میکند و بعد به عمد مکث کنم و او بعد از چند ثانیه بگوید: چی شد بابایی….
باید خانه ای که قولش را به او داده بودم همینجا میساختم. آنوقت دیگر مجبور نبودیم برای خانه مان پله بسازیم و هیچ بچه ی لعنتی نبود که او را از روی پله ها هل دهد…طوری که روی پله ها بچرخد و بچرخد و بچرخد….هی سقف را ببیند بعد زمین را ببیند و بعد دوباره سقف را ببیندو دوباره زمین را ببیند….بعد دیگر هیچ نبیند. هیچ حرفی نزند. هیچ فکری نکند و تنها کاری که میتواند انجام دهد این باشد که تا آخر عمرم آن پایین کف زمین زل بزند به من در حالی که مقنعه ی یاسی رنگش آرام آرام قرمز میشود…..
راهی را که آمده بودم برگشتم. پدر و مادرم کنار استخر نشسته بودند. میدانستم درباره من حرف میزنند. راهم را به سمت ماشین کج کردم و دستم را برای خداحافظی بلند کردم...
میخواهم خودم را از دست هرچه فکر کهنه و بیخود و خاطرات درب داغان و آرزوهای زوار دررفته و الکی و همه چیزهایی که از بس سراغشان نرفته ام یک وجب گردوخاک رویشان نشسته خلاص کنم تا بلکه کمی جا برای جریان هوای تازه در وجودم باز شود بدون آنکه نگران بلند شدن گردو خاک و به گند کشیده شدن همه چیز باشم.....
خودم را از دست آن پروانه لعنتی هم که هرچه پایین بروی بالا بیایی باز همراهت می آید خلاص کردم تازه من که همیشه از صورت پروانه ها متنفر بودم....وارد مرحله ای شبیه دوران بلوغ_ که هرگز به طور واضح و مشخص تجربه اش نکردم_ شده ام.هر دو روز یکبار برنامه درسی ام را تغییر میدهم و به شدت به چیزهایی در مایه های انگیزه و اینجور چیزها نیازمندم
شاید یک دفعه تصمیم بگیرم تا اول اسفند که از دست کنکور هم خلاص میشوم وبلاگ راتعطیل کنم. در حال حاضر که طول عمر همه ی تصمیماتم بیشتر از دو روز نیست. خیلی وقت است دیگر کتابخانه نمیروم. در واقع طی فرایند پیچیده ای که سه ماهه خیلی طولانی طول کشید از همه ی کتابخانه ها متنفر شده ام و حالا دوران محکومیتم را در اتاقی میگذرانم که احساس میکنم هر روز دیوارهایش یک سانت جلو می آیند و میترسم بعد از این چند ماهه باقی مانده نتوانم فضایی بزرگتر از این اتاق را تحمل کنم....
پ ن:همین حالا که من با وسواس در فکر انتخاب کلمات برای نوشتن هستم تو جایی میان دو بینهایت به جلو میروی و من اینسوی بینهایت انتظارت را میکشم..."جلو" واژه ی غریبی ست چرا که نمیدانیم جهت را درست آمده ای یا نه...تشخیص جهت میان دو بینهایت کار بسیار دشواریست.من که از آغاز در اینسوی بینهایت بودم و تو بودی که در جستجوی آنسوی بینهایت راهی شدی....و حالا که سفری را برای رسیدن به آغاز شروع کرده ای هیچکدام نمیدانیم که آغاز کدام سمت بود....میدانم که من در آغاز ایستاده ام در اینسوی بینهایت که تو سفرت را در جهت مخالف آن شروع کردی و حالا که به من بازمیگردی نگرانم....نگرانم مبادا راه را درست نیایی...کاش قطب نمایی برای تشخیص دو سوی یک بینهایت وجود داشت.....سفر زیباترین نقطه ی اشتراک من و توست.
با برادرم رفتم نمایشگاه کتاب. برادرم کارش راحته.چشمش فقط دنبال کتابای مربوط به کامپیوتره. نمایشگاهم که همیشه پر از کتابای آموزشی….از سه سالن نمایشگاه 5 کتاب انتخاب کردم. و شروع کردم به حساب کتاب. دیدم اگر هر پنج تا رو بردارم چیزی ته جیبم نمیماند
_ببخشید آقا چند درصد تخفیف دارن
_ده درصد
یک آقایی آرام بغل گوشم گفت اگر بن خرید کتاب داشته باشی 25 درصد تخفیف میدهند و به برگه ی صورتی در دست چپش اشاره کرد.گفتم:از کجا باید بیارم؟ گفت: نمیدونم یک آقای به من داد.
شروع کردم به حساب کردن همان ده درصد (با مغز خالی_منظورم بدون ماشین حسابه_ خیلی سخت بود) و سرانجام تصمیم گرفتم چهارتای آنها را بردارم.در همین احوال بودم که برادر محترم با لبی خندان و کتاب به بغل از یکی از سالن ها آمد بیرون در حالی که یک برگه ی صورتی در دستش بود.
_بن خرید کتاب…
_از کجا آوردی؟
_نمیدونم یک آقایی مثل این جاسوسای روسی اومد گذاشت جلو دستمو خودش زود ناپدید شد...
دوباره شروع کردم به حساب و کتاب و دیدم یک جورهایی میتوانم هر پنج تا کتاب را بردارم و تازه میتوانستم یک کتاب دیگر هم انتخاب کنم (به جان خودم هیچ کتاب دیگه ای برای انتخاب نبود.یک سالنش فقط رمانهای عشقی ایرانی بود که جلدش را مثل این کارت پستالهایی هست که رو کله ی هدیه تهرانی مو میزارن کار کرده بودند)
خلاصه رفتیم پیش همان آقایی که گفته بود ده درصد.سه-چهار نفر جلوتر از ما تو صف بودند و در دست همه شان یک برگه ی صورتی تخفیف کتاب....
نوبتمان که شد کتابها را گذاشتیم روی میز برگه ی تخفیف را گذاشتیم روی کتابها و گفتیم:حساب کن جناب......
بی ربط نوشت: یکی از این کانالای ماهواره ای یک سریالی دارد به نام عشق و نفرت...در این سریال یک مرد مسنی هست که رفته یک زن جوان گرفته در حالی که زنی که بچه هایش را بزرگ کرده عاشق این مرد بوده.این زن جوان بعد از ازدواج عاشق برادرزاده ی شوهرش که همین آقای مسن باشن شده از آن طرف هم دختر همین آقای مسن عاشق همین برادرزاده که میشود پسر عمویش شده در حالی که پسر جوانی که راننده ی این خانواده است به شدت عاشق این دختر خانم است و خدمتکار همین منزل هم عاشق این آقای راننده است و خلاصه این خانواده در شبکه ی در هم تنیده ای از عشق و عاشقی گرفتار شدند. اینها رو خاله م برام توضیح داد و خیلی برام ناراحت شد که به خاطر درس این سریالو از دست میدم....فکر کنم این ماجرا از عشق مثلثی خارج شده و یکی از اشکال سه بعدی رو باید براش تعریف کرد....
گفتم: « یک آفتابگردان برایم بچین میبخشمت. »
گفت: « چشمهایت را ببند. »
چشمهایم را بستم و انگشتهای او آرام روی تنم لغزید.
باران زیادی باریده بود و حالا تکه ای از رنگین کمان از بین ابرها پیدا بود. گفتم: « سبزش برای من »
گفت: « زردش برای من » و من دلم گرفت و شروع کردم به شمردن رنگهای رنگین کمان. نمیتوانستم همه ی هفت رنگش را پیدا کنم......
گفت: « به چی فکر میکنی؟ »
گفتم: «به درخت بید. میدانستی درخت بید یک دختر است؟ »
گفت: «نه. حالا چرا دختر؟! »
گفتم: «یک دختر عاشق است که سالهاست گریه میکند و انتظار میکشد. »
بلند بلند خندید. از همان خنده هایی که من خیلی دوست داشتم. با خودم فکر کردم با این خنده های بی نظیرش چه کسی میتواند خوشبخت تر از او باشد....
گفت: «چرا مردم اینطور نگاهمان میکنند؟ چرا فکر نمیکنند شاید زن و شوهر باشیم؟ »
گفتم: «زن و شوهر ها مثل من و تو نمیخندند.. .»
خندیدم و انگشت های او آرام روی صورتم لغزید.
روی تخته سنگی نشستم و گفتم: «همیشه دلم میخواست یکبار هم با تو از اینجا طلوع خورشید را نگاه کنم. »
کنارم نشست و گفت: « آدم را تسخیر میکنی... »
گفتم: «دلم میخواد در زندگی بعدیم این تخته سنگ باشم بعد تو بیایی همینجا که من نشستم بنشینی و طلوع خورشید را نگاه کنی. »
گفت: « این روزها همش احساس میکنم در حال گم شدنم....»
گفتم: « بیا اینجا زندگی کن توی دستهای من » و دستهایم راجلویش باز کردم و انگشتهای او آرام روی کف دستهایم لغزید.....
خواب دیدم روی لبه ی یک بلندی کم ارتفاع ایستاده ایم.پایینش یک خاک تیره رنگ و خیس بود که انگار کاملا زیر و رویش کرده بودند. توی خوابم بهت گفتم: دیشب خواب خیلی عجیبی دیدم.
گفتی : چه خوابی؟
گفتم: خواب دیدم یک جایی درست مثل همینجا ایستاده بودیم. دست دردست هم پریدیم پایین ،خاک نرم بود و داخلش فرو رفتیم. هنگامی که سعی میکردیم سرپا بایستیم تو یک جمجمه ی انسان پیدا کردی و آن را از وسط نصف کردی و انداختی دور...
گفتی: یعنی فکر میکنی الان آن پایین یک جمجمه انسان زیر خاک هاست؟
دستت را گرفتم و پریدم.به ناچار با من پریدی. زیر پایم خالی شد و تا زانو رفتم داخل یک گودال. یک نوزاد مرده داخل گودال بود که نایلونی رویش کشیده بودند. یک نوزاد خیلی کوچکتر ،خیلی کوچک، شاید به اندازه ی کف دست، بالای سرش قرار داشت که با چشمان بسته شروع کرد به آواز خواندن...
از گودال آمدم بیرون...دیدم اطرافم پر است از نوزاد های لخت...حتی بند نافشان جدا نشده بود و همه با هم آواز میخواندند...انگار همه همان لحظه تولد مرده بودند...
به تو گفتم: برای همین نمیذاشتی بیام پیشت؟ فکر میکردی من از اینها میترسم؟
نمیترسیدم. همه ی نوزادها مرده بودند قسمتهایی از بدنشان زیر خاک تیره و خیس قرار داشت وقتی سعی میکردم خودم را از دست آن خاک نرم خلاص کنم بند نافهایشان به دست و پایم گیر میکرد ولی نمیترسیدم...
خاک خیس و تیره به همه جایمان چسپیده بود.خاک ها را از روی صورتم پاک کردی و گفتی: من خودم بار اول ترسیدم... خاک کف دستهایم را تمییز کردی دستم را گرفتی و گفتی: بریم دیگه......
از خواب که پریدم مثل یک جنین مرده مچاله شده بودم...




