سه روز مانده به پاییز

مرا در خود داشته باش

همانگونه که من تو را در خود خواهم داشت

و مرا به یاد بیاور در سایه درختانی که زیر آنها ننشستیم

و در  طول و عرض خیابانی که

خستگیمان را در آن طی کردیم

و مرا به یاد بیاور

در این کلماتی که روی کاغذ شاباش میکنم

بچینشان کنار هم

و مرا بساز...

و مرابه یاد بیاور

آنگاه که کسی جمله اش را با سه نقطه تمام میکند

و تو

کلاف کلافگیت را می غلطانی تا آن سر دنیا...

و من تو را به یاد خواهم آورد

هربار که قاصدکی آمد سر راهم

هر بار که باد برگهای درختی را جنباند

هربار که پای برهنه ام را گذاشتم رو خاک نرم و چمنهای خیس

و هر بار که دلم به وسعت نگاهت گرفت...

| ۱ خرداد ۱۳٩۱ | ٧:٥٩ ‎ق.ظ | شلیر نظرات () |

دوباره دارم میروم به شهر کوچکی که هیچ دوستش ندارم. از پل که رد میشویم من دلم میگیرد.انگار که پل پشت سرم خراب میشود و من دیگر راه برگشتی ندارم. آنقدر این فکر در سرم جان میگیرد که یک لحظه سرم را برمیگردانم ببینم پل سرجایش مانده...ابتدای شهر پیاده میشوم.پدرم گفته بروم پیش یکی از دوستهایش  ولی اول باید یک داروخانه پیدا کنم. راهم را کج میکنم و از جاهایی  میروم که یک زمانی آنجا زندگی میکردیم...هیچ چیز شبیه قبل نیست. خودم را میبینم که یک کفش ورنی زرد پوشیده ام موهایم را دم اسبی بسته ام وروی پله ها دم در خانه نشسته ام...پدرم زنگ میزند و میپرسد کجایی. میگویم تازه رسیده ام....یادم می آید که چند خیابان بالاتر یک داروخانه بود....

دوست پدرم فرش فروشی دارد. یکی از گوشه های میدان می ایستم و چشم میگردانم.درست روبه رویم میبینش...

_سلام من شلیرم دختر آقا محمد.

_سلام خوبی دخترم.خسته نباشی بیا اینجا بشین..

مینشینم. میگوید: خریدهایت را اینجا برایم بنویس. تو همین جا بشین. تا من برمیگردم. چیزهایی که پدرم گفته را برایش مینویسم و میرود. پشت سرش یک آقایی می آید تو و بدون مقدمه میگوید دختر آقا محمدی؟ میگویم بله. میگوید معلومه...من و بابات خیلی خاطره با هم داریم .همکلاسی بودیم ....یادش به خیر چه روزایی داشتیم...

دلم میخواهد ازش بپرسم از کجا معلومه ولی میترسم سرحرف را باز کند و شروع کند به تعریف کردن خاطراتش برای همین سکوت میکنم و فقط لبخند میزنم...چند جمله ی دیگر میگوید و از مغازه میرود بیرون...

آقای اول برمیگردد و میگوید همه ی خریدهایت توی ماشین است به راننده گفتم کجا پیادت کنه ولی نزدیک که شدی خودتم بگو شاید یادش بره...تشکر میکنم و سوار ماشین میشوم...شهر کوچک را پشت سر میگذارم...سرم را به صندلی تکیه میدهم و چشم میدوزم به باغهای سیب گردو و تاکستانهای بزرگ...دوباره دلم میگیرد...بغض غریبی به گلویم چنگ انداخته...سرم را به شیشه میچسپانم  چشمهایم را میبندم و گریه....آرام آرام گلویم را رها میکند...

با صدای بلند میگویم:آقا من یه کم بالاتر پیاده میشم...از آیینه نگاهم میکند و میگوید:میدونم...

وسایلم زیاد است و یک آقایی کمکم میکند تا همه را ببرم پایین...مسافرهای دیگر چشمشان از فضولی گرد شده و همه شان دلشان میخواهد بدانند چرا یک دختر تنها اینجا وسط جاده پیاده میشود....

ماشین که میرود به اطرافم نگاه میکنم...خیلی بالاتر یک زن و مرد با چند تا بچه سر جاده ریواس میفروشند...قرار بود بیایند دنبالم ولی خبری نیست...

هندزفری را میگذارم داخل گوشم و شروع میکنم به قدم زدن. سوروسات درست روبه رویم است. آنطرف جاده...دلم میخواهد همه چیز را همین جا بگذارم و بروم آنطرف جاده و شروع کنم به بالا رفتن از سوروسات...توی همین فکرهایم که میبینم یک آقایی دارد به طرفم می آید...نزدیک که میشود هندزفری را گوشم درمی آورم...اینجا باید به همه سلام کرد چون حتی اگر تو آنها را نشناسی آنها تو را میشناسند...

-سلام

-سلام دختر آقا محمدی؟ میگویم بله. میگوید معلوم است از دور که دیدمت فهمیدم...میگویم از کجا فهمیدین؟ میگوید: پدرت را از بچگی میشناسم تو هم که خیلی شبیه عمت هستی...چرا اینجا وایسادی.بیا من وسایلو برات برمیدارم.

میگویم : نه قرار است بیایند دنبالم...الان دیگه میرسن.

وسایل را تنهایی برمیدارد و میگوید: اگر هم بیان توی راه بهمون میرسه.دختر آقا محمد مثل دختر خودمه و تند تند شروع میکند به راه رفتن که یک ماشین از دور پیدا میشود. میگویم آمدند دیگه زحمت نکشید...

راننده را نمیشناسم. یک پسر جوان است. پیاده میشود و میگوید:پدرتون منو فرستاده دنبال شما. ببخشید دیر اومدم یه کاری برام پیش اومد...

سوار میشوم.از سر جاده تا داخل روستا راه زیادی نیست ولی حداقل از سلام کردن راحت میشوم. میپرسم: نمیشه مستقیم بریم رضا خان دیگه نریم تو روستا؟ یک جورهایی  دستپاچه میشود.میگوید نه پدرتون خونه ی ماست. اول میریم اونجا...

اولین بار است میایم رضاخان و پدربزرگم اینجا نیست... است میایم اینجا و اینقدر دلم گرفته...شیشه را میدهم پایین و دستم را میبرم بیرون. خنکی باد میدود توی صورتم...

 

 

| ۱ خرداد ۱۳٩۱ | ٧:٥٢ ‎ق.ظ | شلیر نظرات () |

مادرم دلش باغچه میخواست...و گل... چهار نوع بذر گرفتم. یک بذر آفتابگردان که فقط گل آفتابگردان است و تخمه نمیدهد، بذر گل شیپوری،بذر جعفری پاکوتاه و یک نوع بذر دیگر که اسمش یادم نمانده وشبیه لوبیا قرمز است البته بزرگتر از لوبیاست آنطور که فروشنده گفت قرار است گل خیلی خوشگلی بشود...

خاک باغچه را خوب زیر و رو کردم...تا نفس بکشد...بعد که نفسمان سرجایش آمد _من و باغچه_ خاک زیرو رو شده را با خاک برگ مخلوط کردم و لایه ی رویی خاک را کنار زدم. و شروع کردیم به کاشته بذر ها. مامان میخواست اول آفتابگردان ها را بکاریم بعد گلهای شیپوری که رنگشان نارنجی بود بعد جعفری پاکوتاه که مثل کاه سبک بودند و آخر از همه دانه های لوبیا شکل....لایه ی خاک را دوباره کشیدم رویش و گفتم: مامان دیگه بقیه ش باتو....

آرام و با حوصله شروع کرد به پاشیدن آب روی خاک.همه ی باغچه را که آب داد آمد کنارم روی لبه ی باغچه نشست. گفتم: مامان خوشت میاد؟

گفت: آره . گفتم: اگه در نیان چی؟ گفت: در میان. این دونه ها یه کم آب و خاک که داشته باشن بعد یه مدت جوونه میزنن...

سه روز گذشته...مادرم هر روز عصر باغچه را آبپاشی میکند و من نگرانم دانه ها یادشان برود جوانه بزنند. مخصوصا دانه های لوبیا شکل که خاک بیشتری رویشان ریخته ام....

 

اینجا را هم ببینید بد نیست.

| ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۳:۱۳ ‎ب.ظ | شلیر نظرات () |

او را جا گذاشته بودم .... در یک دشت بزرگ .... آنجا که تا چشم کار میکرد گلهای وحشی خود رو بود.

یادم می آید داشتم برایش از آن گل ها حرف میزدم. گفتم: به این گل ها  دقت کرده ای این جوری که نگاهشان میکنی مثل یک توپ زرد به نظر می آید ولی دقیق که میشوی میبینی که هر توپ از تعداد زیادی گل چهار پر ریز درست شده  که خیلی زیباتر از همه ی خودش است. زیبا تر از کل خودش. جالب نیست؟

یکی از گلها را در دست گرفت و سرش را برد نزدیکتر و فقط نگاه کرد و دیدم نیم رخش از نگاهم آبستن شد... بعد برایش داستان درختی را گفتم که یک روزی میخواستیم بالایش خانه درختی بسازیم..... یادم می آید میخواستم به حرفش بیاورم و او کم کم با آن مکث های طولانی شروع کرد به حرف زدن...در مکث هایش یک ابدیت جاری بود. در مکث هایش مسافر تونلی میشدم که هر دو سویش  نورانی بود...

همان وقت بود که جایش گذاشتم. بین آن همه گلهای خودروی وحشی زرد، بین آن همه گل چهارپر ریز، توی آن همه جزئیات...

سکوت دشت دیوانه ات میکند...همهمه ای که در دشت میپیچد تو را...مرا به سخره میگیرد...او را که جا گذاشتم خوابم برد...توی خواب برگشتم به دشت بزرگ که همیشه خدا بهار است و همیشه خدا پر است از گلهای وحشی خودرو و او را دیدم که لنگه دستکشی را که خیلی دوست داشتم و گوشه اش  گلدوزی داشت وتوی تاکسی گمش کرده بودم گرفته بود دستش و از دور نشانم میداد. خواستم حرف بزنم صدایم درنمی امد. گفت لنگه دیگرش داری؟ زبانم بند آمده بود و تنفسم هر لحظه کندتر میشد و میدانستم که باید از خواب بیدار شوم. وقتش بود کسی مرا از خواب بیدار کند....گفتی: یک قدم دیگه بردارم میمیرم یا یه جای دیگم*...گفتم: بین خط آبی و قرمز منطقه ی سفیده که مال هیچ کس نیست...حالا دیگر بیدار شده بودم...مخاطب خاصی که "او" بود با گذاشتن آخرین نقطه ی "تو" تمام  شد....

 

 *این جمله مال فیلم گام معلق لک لک از آنجلوپولوس بود.

| ۳۱ فروردین ۱۳٩۱ | ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ | شلیر نظرات () |

با یک گیره ی زرد خوشرنگ به اینجا بند شده ام. روی پشت بام بلندترین ساختمان این شهر. این بالا هوا خیلی خوب است.باد ملایمی میوزد و همزمان از آفتاب که مایل به من میتابد لذت میبرم. باد که تکانم میدهد دلم هری میریزد پایین که مبادا گیره ی زرد خوشرنگم انقدر که لازم است محکم نباشد و همه اش منتظرم که تو بیایی...تو که میایی اول از همه یک نفس عمیق میکشی و ششهایت را تا ته پر میکنی از هوای این بالا بعد مرا لمس میکنی گیره را جدا میکنی و  مرا میگیری در آغوشت و لحظه ای _گاهی طولانی_  به منظره ی زیر پایت نگاه میکنی به ساختمان های کوچک و بزرگ که من همه ی روز نگاهشان کرده ام  و این هر روز تکرار میشود.

در آغوشت کز میکنم. مثل گنجشکهای زخمی که یک گوشه کز میکنند و قلبشان تند تند میزند. آغوشت تنها جای دنیاست که من در آن امنیت دارم.

 

تو مرا دوست داری و من این گیره ی زرد خوشرنگ را دوست دارم و این رها بودن در عین وصل بودن به تو را دوست دارم و این پشت بام بلندترین ساختمان شهر را دوست دارم و بیشتر از همه ی اینها تو را دوست دارم....

 

ذره ذره زیر آفتاب تبخیر میشوی...شروع میکنی به رقصیدن  و مرا در آغوشت با باد میرقصانی و من میترسم که باد زورش از تو بیشتر باشد و میترسم که تو حواست پرت شود و میترسم که زیادی به لبه ی بام نزدیک شوی و همش نگرانم...و تو عین خیالت نیست مثل یک پر سبک شده ای تنت را به باد میدهی دلت را به من...دلت را که میگیرم آرام میشوم. دلت وسیع میشود. پر میشود از آفتابگردان پر میشود از تکه های تنت که همراه با صعودشان تبخیر میشوند و پر میشود از باد. توی آغوشت زیر چشمی به باد نگاه میکنم که دور ما میرقصد دور خانه ها میرقصد و با ابرها میرقصد و میلغزد توی آغوشت و من بیشتر خودم را در آغوشت جمع میکنم. و سرانجام باد است که مرا به تو میرساند...

 

تو مرا دوست داری  و من باد را دوست دارم و هربار که نگاهت میکنم دلم یک جوری میشود و این یک جوری شدن را دوست دارم و این پشت بام بلندترین ساختمان شهر را دوست دارم و بیشتر از همه ی اینها تو را دوست دارم...

| ٥ فروردین ۱۳٩۱ | ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ | شلیر نظرات () |

دوباره دارم توی یه دفتر برای خودم مینویسم. شاید همین باعث شده کمتر بیام اینجا. یعنی حرفامو اون تو میزنم دیگه خالی میشم.....

نمیدونم شایدم دلیشم اینه که ذهنم شلوغه...خیلی شلوغ...به یه فرصت نیاز دارم. نمیدونم تا کی..

 

در دور دست ها در دریای بیکران

جزیره ات راه سفر پیش میگیرد...

فراموشی یکی از تن پوشهایت را

در بالکن به اهتزاز درآورده

آه تو که پناه گرفته ای در سایه ی اتاقی پوشیده از صدای شبانگاهی

من مهری بر گوشهایم زده ام و تو را مینگرم

بی صدا تو را میجویم.

این روزا دارم با آنجلو پولس زندگی میکنم. این شعرم مال فیلم" ابدیت و یک روز" بود...

| ٢ فروردین ۱۳٩۱ | ٥:۳٠ ‎ب.ظ | شلیر نظرات () |

سر کلاس صنعتی نشسته ام. خانمی که این ترم این درس را تدریس  میکند به نحو آزار دهنده ای در دسته ی آدمها ی خنثی قرار میگیرد. (دسته بندی آدمها اصلا کار خوبی نیست) و نسبت به همه ی حرفهای بچه ها واکنش یکسانی را نشان میدهد و من همش دارم به این فکر میکنم که تحمل این کلاس چقدر برایم سخت است. ردیف سوم نشسته ام و راحت میتوانم کتاب بخوانم و یا بنویسم. تصمیم میگیرم به درس گوش ندهم و درباره شال گردن هفت رنگی بنویسم که قرار است ببافم. ایده اش را از یک عکس گرفتم. عکس دختر خانمی را نشان میداد که در حال بافتن یک شال گردن هفت رنگ بود. رنگهای رنگین کمان. قنزسانیب که میشود قرمز، نارنجی، زرد، سبز، آبی، بنفش....و من  حاضرم سر حباب شیشه ای که تازگی برای خودم گرفته ام شرط ببندم که این دختر در همه زندگیش حتی یک رج هم نبافته....

 

همه شهر را دنبال یک حباب شیشه ای که داخلش برف باشد گشتم ولی همه آنها داخلش چیزهای رنگی داشت و حبابش همراه با آهنگ آزار دهنده ای میچرخید....آخرش به یک حباب کوچک با چیزهایی شبیه اکلیل های رنگی که دو تا خرس بنفش داخلش داشت  رضایت دادم...

حس نوستالژی خیلی عجیبی نسبت به این حباب ها دارم. انگار که همه کودکیم داخل یکی از اینها گذشته....خیلی واضح خودم را به یاد دارم که توی یک حباب نشسته بودم...حباب من برف داشت. موهایم بلند بود و یک شال گردن هفت رنگ با رنگهای رنگین کمان را دور گردنم انداخته بودم و یک نفر که خیلی تنها بود حبابم را هرچند وقت یکبار تکان میداد و مدتی طولانی به من خیره میشد....

 

حتی نوشتن هم نمیتواند به طور کامل حواسم را از این کلاس پرت کند و نوسان های صدای استاد _که حالا خیلی دورتر از من قرار دارد طوری که انگار یک آدم کوتوله است_ روی مغرم پارازیت می اندازد.....

 

پ ن: تا تو برسی اعصاب این پنجره را خرد میکنم....

| ۱٤ اسفند ۱۳٩٠ | ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ | شلیر نظرات () |

روز جمعه کنکور دادم و از انجا که معلوم نیست چند بار دیگر باید امتحان بدهم چیز بیشتری نمیگویم چون فکر نکنم کسی حوصله داشته باشد هر سال ماجرای کنکور دادن مرا بخواند...

خواستیم  بعد از امتحان چند روزی را در خانه دوستمان که سنندج دانشجوست بمانیم ولی دلمان مثل مرغ سرکنده شده بود (نمیدانم چرا) به همین دلیل نتوانستم تا ساعت سه روز شنبه بیشتر بمانم و در یک تصمیم آنی _خیلی آنی_ تصمیم گرفتم برگردم و توی کمتر از یک ربع همه ی وسایلم را جمع کردم و هرچه گفتند آخه چرا میری گفتم باید برم کار دارم....

مرغ سر کنده دیده اید؟ با اینکه سرش را بریده اند هی دستو پا میزند و اگر گردن خونی اش داخل آن مخروط حلبی نباشد _نمیدانم میدانید کدام مخروط حلبی را میگویم یا نمیدانید_ چند قدم هم راه میرود... و از آنجا که دل من داخل اینجور مخروطها نیست فضای بیشتری  در اختیار دارد. خلاصه اینکه به قول فاضل ترکمن اصلا یه وعضی!

 

همه چیز در زندگی بر مبنای دو به وجود آمده...همیشه حدی وجود دارد که  ما تحت هر شرایطی بین این دو حد قرار داریم. همه چیز طیفیست  از این مبنای دو...هیچ وقت از ریاضی خوشم نیامده ولی با این صفر و یک و مبنای دو اش خیلی کیف میکنم.اینکه همه چیز یا صفر است یا یک. یا خوب است یا بد یا زشت است یا زیبا و ما همیشه جایی بین این دو تا ایستاده ایم و با شدت زیادی _که به من فقط حس حقارت میدهد_ در تلاش برای  نزدیک شدن به یکی از این دو سمت هستیم. با صفر و یک ها زندگی را میگذرانیم و با جابه جایی چند صفرو یک معناهای جدید میسازیم و کلی از خودمان خوشمان می آید..

 

سالها پیش یک پسری که سرش را با قیچی میتراشید و به همین دلیل کله اش پر بود از خط های موازی با سنگ دو گنجشک را زد و دختر عمه ام انها را سرخ کرد ومن نمیدانم از آن گنجشکها خوردم یا نه.آنقدر به این قسمت خاطره ام فکر نکرده ام که گاهی فکر میکنم کل ماجرای آن پسر و گنجشکها فقط خواب بوده... و بعد آن پسر آتش گرفت توی یک مغازه با یک تشت پر از بنزین...و من آنقدر به این قسمتش فکر کرده ام که گاهی فکر میکنم  من آن طرف خیابان ایستاده بودم و منتظر بودم که اوبیاید و یادم بدهد چه جوری با دو انگشت و دهانم سوت بزنم و انگار خودم دیده ام که چطوری یک پسر دیگر ترقه ای را داخل مغازه انداخت و ترقه افتاد داخل تشت پر از بنزین و آن پسر که سرش را با قیچی میتراشید  آتش گرفت و سوخت و من هیچوقت هیچ نوع سوت زدنی یاد نگرفتم....و حالا همش میخواهم صفرو یکهایم را جوری بچینم که اینهارا فراموش کنم ولی هرکار میکنم نمیشود... آدم حتی نمیتواند صفرو یکهای خودش را آنجور که میخواهد ردیف کند.....

 

دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده....

| ۱ اسفند ۱۳٩٠ | ٥:۱۸ ‎ب.ظ | شلیر نظرات () |

Design By : shotSkin.com